تبليغاتX
موفقیت


یک پیرزن چینی دوکوزه آب داشت که آنها را به دو سر چوبی که روی دوشش می گذاشت، آویخته بود و از این کوزه ها برای آوردن آب از جویبار استفاده می کرد.

یکی از این کوزه ها ترک داشت ، در حالی که کوزه دیگر بی عیب و سالم بود و همه آب را در خود نگه می داشت.

هر بار که زن پس از پرکردن کوزه ها ، راه دراز جویبار تا خانه را می پیمود ، آب از کوزه ای که ترک داشت چکه می کرد و زمانی که زن به خانه می رسید ، کوزه نیمه پر بود.

دو سال تمام ، هر روز زن این کار را انجام می داد و همیشه کوزه ای که ترک داشت، نیمی از آبش را در راه از دست می داد.

البته کوزه سالم و بدون ترک خیلی به خودش می بالید.

ولی بیچاره کوهۀ ترک دار از خودش خجالت می کشید . از عیبی که داشت و از این که تنها نیمی از وظیفه ای را که برایش در نظر گرفته بودند ، می توانست انجام دهد ..

پس از دوسال سرانجام روزی کوزه ترک دار در کنار جویبار به زن گفت :من از خویشتن شرمسارم . زیرا این شکافی که در پهلوی من است ، سبب نشت آب می شود و زمانی که تو به خانه می رسی ، من نیمه پر هستم.

پیر زن لبخندی زد و به کوزۀ ترک دار گفت : آیا تو به گل هائی که در این سوی راه ،
یعنی سوئی که تو هستی ، توجه کرده ای ؟ می بینی که در سوی دیگر راه گلی نروئیده است.

من همیشه از کاستی و نقص تو آگاه بودم ، و برای همین در کنار راه تخم گل کاشتم تا هر روز که از جویبار به خانه بر می گردم تو آنها را آب بدهی.

دو سال تمام ، من از گل هائی که اینجا روئیده اند چیده ام و خانه ام را با آنها آراسته ام.

اگر تو این ترک را نداشتی ، هرگز این گل ها و زیبائی آنها به خانه من راه نمی یافت.

هر یک از ما عیب ها و کاستی های خود را داریم.
ولی همین کاستی ها و عیب هاست که زندگی ما را دلپذیر و شیرین می سازد.
ما باید انسان ها را همان جور که هستند بپذیریم و خوبی را که در آنهاست ببینیم.
برای همه شما کوزه های ترک برداشته آرزوی خوشی می کنم و یادتان باشد که گل هائی را
که در سمت شما روئیده اند ببوئید.

از کاستی های خود نهراسیم زیرا خداوند در راه زندگی ما گل هائی کاشته است که کاستی
های ما آنها را می رویاند.

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 17:30 توسط داودی| |
به ياد داشته باش:
من نبايد چيزى باشم که تو مي‌خواهى، من  خودم را  از خودم ساخته‌ام.
gandhi1.jpg 
منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است.
  
تويى که تو از من مي‌سازى ، آرزوهايت و يا کمبودهايت هستند.
 
لياقت انسان‌ها کيفيت زندگى را تعيين مي‌کند، نه آرزوهايشان.
 
و من متعهد نيستم که چيزى باشم که تو مي‌خواهى.
 
و تو هم مي‌توانى انتخاب کنى که  مرا مي‌خواهى يا نه.
 
ولى نمي‌توانى انتخاب کنى که از من چه مي‌خواهى.
 
مي‌توانى دوستم داشته باشى، همين گونه که هستم و من هم. تو را
 
مي‌توانى از من متنفر باشى بى‌هيچ دليلى و من هم.از تو 
 
چرا که ما هر دو انسانيم.
 
اين جهان مملو از انسان‌هاست، پس اين جهان مي‌تواند هر لحظه مالک احساسى جديد باشد.
 
تو نمي‌توانى برايم به قضاوت بنشينى و حکمي‌ صادر کني و من هم.نمی توانم 
 
قضاوت و صدور حکم بر عهده نيروى ماورايى خداوندگار است.
 
دوستانم مرا همين گونه پيدا مي‌کنند و مي‌ستايند.
 
حسودان از من متنفرند، ولى باز مي‌ستايند.
 
دشمنانم کمر به نابوديم بسته‌اند و همچنان مي‌ستايندم.
 
چرا که من اگر قابل ستايش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتي رقيبى.
 
من قابل ستايشم و تو هم.
 
يادت باشد اگر چشمت به اين دست نوشته افتاد.
 
به خاطر بياورى که اشخاصی را که هر روز مي‌بينى و با آنها مراوده داری
 
همه انسان هستند و داراى خصوصيات يک انسان با نقابى متفاوت اما همگى جايزالخطا.
   
نامت را انسانى باهوش بگذار ، اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى  و يادت باشد که اين‌ها رموز بهتر زيستن هستند.
مهاتما گاندی

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 9:14 توسط داودی| |


در سایه انتخاب خود و رها از نتیجه , بهترین ها به سمت ما می آید .
-----

از دفتر روزنامه ای که در آن مشغول به کار بود اخراج شد چرا که رئیسش فکر میکرد تخیل خلاقیت و ایده های خوب ندارد

File:Walt Disney Snow white 1937 trailer screenshot (13).jpg

والت دیزنی: موسس شهر بازی دیزنی لند و شرکت والت دیزنی (آفریننده میکی موس سفید برفی و..) برنده 22 جایزه اسکار

________________________________________________________

پس از جدایی از همسر از دست دادن شغل و مرگ مادرش کتابی نوشت که دوازده بار توسط انتشارات مختلف رد شد

File:J. K. Rowling 2010.jpg

جی کی رولینگ نویسنده سری کتابهای هری پاتر : پردرآمد ترین نویسنده تاریخ و برنده عنوان "تاثیر گذار ترین زن بریتانیا"

_______________________________________________________
معلم مدرسه اش به او گفته بود که زیادی احمق است و هیچ چیز یاد نخواهد گرفت

پرونده:Thomas Edison2.jpg

توماس ادیسون دارنده امتیاز 2500 اختراع که مهم ترین آنها لامپ الکتریکی است

 
 ______________________________________________________
توسط کمپانی سازنده موسیقی رد شدند چرا که کمپانی از صدا و موسیقی با گیتار آنها خوشش نیامد

پرونده:The Fabs.JPG

گروه بیتلز: تاثیر گذار ترین گروه موسیقی قرن بیستم با فروش جهانی تا 1 میلیارد نسخه از آثار
 

 _______________________________________________________
تا سن چهار سالگی قادر به حرف زدن اطرافیان او را "فردی غیر اجتماعی با رویاهای احمقانه" میشناختند
پرونده:Albert Einstein Head.jpg

آلبرت انیشتن نظریه پرداز نسبیت و برنده جایزه نوبل فیزیک

 ______________________________________________


در کودکی مورد سو استفاده جنسی قرار گرفت و بعد ها شلغش را به عنوان گزارشگر تلویزیون از دست داد چرا که او را مناسب تلویزیون نمیداستند


پرونده:Oprah Winfrey (2004).jpg
اپرا وینفری مجری برنامه تلویزیونی اپرا که به مدت 25 سال در 145 کشور مختلف پخش شد
اولین بیلیونر سیاه پوست جهان
 
_______________________________________________________
از تیم بسکتبال دبیرستانش اخراج شد و به قول خودش بارها و پشت سر هم شکست خورد
File:Jordan Lipofsky.jpg

مایکل جردن بسکتبالیست حرفه ای سابق و معروف با عنوان بهترین بسکتبالیستی که تا به حال بوده است 

نگذارید هیچ چیز و هیچ کس جلوی شما را برای رسیدن به موفقیت بگیرد

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 19:29 توسط داودی| |
آیا هیچ وقت آدمهای شاد و موفقی را كه به رویاهایشان رسیده اند ، دیده اید ؟ تا حالا دلتان خواسته از آنها بپرسید نظرشان درباره خودشان چیست و اصلاً دنیا را چطوری می بینند؟ سال هاست كه در خصوص افراد استثنایی كه در تجارت، ورزش و دیگر رشته ها موفقند ، تحقیق می شود.
در این سال ها بعضی باورهای مهم و اساسی درباره این انسان های موفق سالم و شاد به اثبات رسیده است .
اگر شما هم دوست دارید شادتر باشید و زندگی در كنترل خودتان باشد ، بهتر است با ما همراه شوید و چند هفته ای را با این 6 باور مهم طی كنید . باورهای ما پنجره ای هستند كه از آن به دنیا نگاه می كنیم .

آنها تمام زمینه های زندگی ما را شكل می دهند. اگر تصمیم بگیرید با نظر مثبت به زندگی نگاه كنید ، دیدگاه شما خوش بینانه و قدرتمند می شود و خیلی زود از این طرز برخورد با دنیای اطرافتان بهره می برید .


1) خودتان بهتر از هر كسی خودتان را می شناسید:
مردی یك شب كلید خانه اش را گم كرده بود و نمی توانست وارد خانه شود. او بیرون منزل در نور چراغ كوچه دنبال كلیدش می گشت . كمی بعد همسایه اش او را دید و به كمك او آمد تا با هم كلید را پیدا كنند. اما بی فایده بود . پس از كلی جستجو همسایه از او پرسید : اگر تو كلید را در منزل گم كرده ای، چرا در خیابان دنبال آن می گردی؟
مرد پاسخ داد : چون در خیابان نور بیشتر است!

حالا تصور كنید شما جهت و معنای زندگی را ، گم كرده اید . اگر از مردم بپرسید اهداف شما در زندگی چه باید باشد ، درست مثل این است كه در خیابان دنبال كلیدی بگردید كه در خانه جا گذاشته اید. هیچ كس به شما نمی تواند بگوید چطور به زندگی تان معنا ببخشید . روش دیگران به درد شما نمی خورد . شما باید درون خودتان را جستجو كنید . حتی اگر یك عمر برای یافتن پاسخ های خود جای دیگری را جستجو كرده اید ، به محض این كه به درون خودتان رجوع كنید ، می بینید كه پاسخ سوال های زندگی برای شما روشن می شود.


2) اگر گام به گام پیش بروید ، به هر چه بخواهید می رسید :
حقیقت این است كه هر نوع مهارتی را می توان یاد گرفت ، هر مشكلی را می شود حل كرد و هر كاری را می توان به نتیجه رساند ، فقط اگر مرحله به مرحله پیش بروید و كارهای بزرگ را به قسمت های كوچك تر تقسیم كنید . وقتی یك كار بزرگ را به چند مرحله ی كوچك تر تقسیم كنید ، انجام آن آسان تر می شود و دیگر به نظرتان ، سنگین نیست. ما ناخودآگاه در بسیاری موارد این كار را انجام می دهیم.
مثلاً وقتی قرار است یك شماره تلفن را به خاطر بسپاریم ، اعداد آن را 3 تا 3 تا یا 2 تا 2 تا حفظ می كنیم . نكته مهم آن است كه اگر می خواهید دیوار بین خود و رویاهای زندگی تان را بردارید ، بهترین كار آن است كه آجر به آجر پیش بروید تا به هدفتان برسید .


3) اگر روش شما جوابگو نیست ، آن را عوض كنید:
دكتر اسپنسر جانسون ، نویسنده كتاب چه كسی پنیر من را برداشت ، فرق بین آدم ها و موش ها را این طور توصیف می كند:
وقتی یك موش ، حس می كند تلاش هایشان به نتیجه نمی رسد ، روش خود را عوض می كند ، اما وقتی آدم ها حس می كنند كاری كه انجام می دهند به نتیجه نمی رسد ، عصبانی و خسته می شوند و دوست ندارند روش خود را عوض كنند! حتی گاهی اگر كسی راهكار تازه ای را به آنها نشان دهد، حالت دفاعی به خود می گیرند و می گویند : «من همیشه این كار را همین طور انجام داده ام ، «یا» من آدمی این مدلی هستم.» در اصل این آدم ها از پذیرفتن راهكار تازه و انجام آن می ترسند و حس می كنند ترسشان به این معناست كه دیگر روش ها ، اشتباه است .
همیشه آنچه به نظر ما طبیعی و صحیح به نظر می رسد ، در اصل محصول باورهایمان است و به ندرت نشان دهنده همه احتمالات و امكانات پیش رویمان یا تخمین صحیحی از توانایی هایمان است ...

اگر واقعاً می خواهید در زندگی خود نتایج متفاوتی به دست بیاورید باید از حصاری كه به منظور راحتی ، دور خود كشیده اید ، پا را فراتر بگذارید و راهكارهای متفاوتی را امتحان كنید.


4) شكست وجود ندارد:
تنها شكستی كه در زندگی وجود دارد، این است كه دست از یادیگری بردارید . جز این مورد ، هر نتیجه ای كه پیش رویتان می آید ، بازتابی است كه به شما می گوید آیا راهكار انتخابی شما را به هدف نزدیك تر كرده یا دورتر.
آدم هایی كه به اهدافشان می رسند، یك خصوصیت مشترك دارند، آنها از شكست و اشتباه نمی ترسند ، چون می دانند هر اشتباه یا شكست فرصتی است برای یادگیری كه باید از آن استفاده كرد.

شكست ، لازمه یادگرفتن است!


5) شما همین حالا در حال شكل دادن به آینده تان هستید:
تفاوت بارزی كه میان افراد موفق و ناموفق وجود دارد ، این است كه افراد موفق ، در حال، زندگی می كنند اما افراد ناموفق ، در گذشته سیر می كنند.
اگر دائم به گذشته بچسبید ، تمام زیبایی ها و فرصت هایی را كه زندگی در حال حاضر به شما ارزانی كرده ، از دست می دهید . اگر هم در حال زندگی كنید ، بسرعت می توانید فرصت های رسیدن به اهدافتان را صید كنید. مهم نیست در گذشته چقدر تلاش كرده اید . هر لحظه از هر روز زندگی ، فرصت تازه ای است تا به خوشبختی و موفقیت نزدیك تر شوید . اگر بار دیگر ترس های قدیمی و باورهای محدود كننده ، مانع شادی و موفقیت شما شدند ، آنها را در ذهن تان متوقف و در درون تان ، افكار مثبت و خوش بینانه را جایگزین افكار منفی كنید . قدرت باورهای مثبت آنقدر زیاد است كه می توانید به كمك آنها از تمام لحظات زندگی پلی برای موفقیت بسازید.

  شانس و بدشانسی؟!

ریچارد وایزمن ، روانشناس دانشگاه هارتفوردشایر می گوید :
چرا برخی مردم بی وقفه در زندگی "شانس" می آورند در حالی كه سایرین همیشه " بدشانس" هستند؟
مطالعه برای بررسی چیزی كه مردم آن را "شانس" می خوانند ، ده سال قبل شروع شد.
می خواستم بدانم چرا بخت و اقبال همیشه ، در خانه ی بعضی ها را می زند ، اما سایرین از آن محروم می مانند. به عبارت دیگر چرا بعضی از مردم "خوش شانس" و عده دیگر "بدشانس" هستند؟! آگهی هایی در روزنامه های سراسری چاپ كردم و از افرادی كه احساس می كنند خوش شانس یا بدشانس هستند ، خواستم با من تماس بگیرند. صدها نفر برای شركت در مطالعه من داوطلب شدند و در طول سال های گذشته ، با آنها مصاحبه كردم ، زندگی شان را زیر نظر گرفتم و از آنها خواستم در آزمایش های من شركت كنند.
نتایج نشان داد كه هر چند این افراد به كلی از این موضوع غافلند ، كلید خوش شانسی و بدشانسی آنها در افكار و كردارشان نهفته است .
برای مثال ، فرصت های ظاهراً خوب در زندگی را در نظر بگیرید . افراد خوش شانس مرتباً با چنین فرصت هایی برخورد می كنند ، در حالی كه افراد بدشانس نه .
با ترتیب دادن یك آزمایش ساده سعی كردم بفهمم آیا این مساله ناشی از توانایی آنها در شناسایی چنین فرصت هایی است یا نه . به هر دو گروه افراد "خوش شانس" و "بدشانس" ،روزنامه ای دادم و از آنها خواستم آن را ورق بزنند و بگویند چند عكس در آن هست . به طور مخفیانه یك آگهی بزرگ را وسط روزنامه قرار دادم كه می گفت: "اگر به سرپرست این مطالعه بگویید كه این آگهی را دیده اید 250 پوند پاداش خواهید گرفت." این آگهی نیمی از صفحه را پر كرده بود و به حروف بسیاردرشت چاپ شده بود. با این كه این آگهی كاملاً خیره كننده بود‌، افرادی كه احساس بدشانسی می كردند عمدتاً آن را ندیدند ،در حالی كه اغلب افراد خوش شانس ، متوجه آن شدند.
مطالعه من نشان داد كه افراد بدشانس عموماً عصبی تر از افراد خوش شانس هستند و این فشار عصبی ، توانایی آنها در توجه به فرصت های غیر منتظره را ، مختل می كند. در نتیجه ،آنها فرصت های غیر منتظره را به خاطر تمركز بیش از حد بر سایر امور ، از دست می دهند.
برای مثال وقتی به میهمانی می روند ، چنان غرق یافتن جفت بی نقصی هستند كه فرصت های عالی برای یافتن دوستان خوب را از دست می دهند. آنها به قصد یافتن مشاغل خاصی روزنامه را ورق می زنند و از دیدن سایر فرصت های شغلی باز می مانند.
افراد خوش شانس ، آدم های راحت تر و بازتری هستند، در نتیجه آنچه را در اطرافشان وجود دارد و نه فقط آنچه را در جستجوی آنها هستند می بینند.
تحقیقات من در مجموع نشان داد كه آدم های خوش اقبال بر اساس چهار اصل ، برای خود فرصت ایجاد می كنند:
1 ـ آنها در ایجاد و یافتن فرصت های مناسب مهارت دارند.
2ـ به قوه شهود ، گوش می سپارند و بر اساس آن تصمیم های مثبت می گیرند.
3 ـ به خاطر توقعات مثبت ، هر اتفاق نیكی برای آنها رضایت بخش است .
4 ـ نگرش انعطاف پذیر آنها‌، بدبیاری را به خوش اقبالی بدل می كند.
در مراحل نهایی مطالعه ، از خود پرسیدم آیا می توان از این اصول برای خوش شانس كردن مردم استفاده كرد؟
از گروهی از داوطلبان خواستم یك ماه وقت خود را صرف انجام تمرین هایی كنند كه برای ایجاد روحیه و رفتار یك آدم خوش شانس در آنها طراحی شده بود. این تمرین ها به آنها كمك كرد فرصت های مناسب را دریابند ، به قوه شهود تكیه كنند، انتظار داشته باشند بخت به آنها رو كند و در مقابل بدبیاری انعطاف نشان دهند.
یك ماه بعد ، داوطلبان بازگشته و تجارب خود را تشریح كردند.
نتایج حیرت انگیز بود:
80 درصد آنها گفتند كه آدم های شادی شده اند ، از زندگی رضایت بیشتری دارند و شاید مهم تر از هر چیز ، خوش شانس تر هستند.
و بالاخره این كه من "عامل شانس " را كشف كردم.
چند نكته برای كسانی كه می خواهند خوش اقبال شوند:
به غریزه باطنی خود گوش كنید ، چنین كاری اغلب نتیجه مثبت دارد.
با گشادگی خاطر ،با تجارب تازه روبرو شوید و عادات روزمره را بشكنید .
هر روز چند دقیقه ای را صرف مرور حوادث مثبت زندگی كنید.
و بدان تو مطمئناً آدم خوش شانسی هستی ، چون این مطلب رو با دقت خوندی!

نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 17:35 توسط داودی| |

از این جمله ها زیاد شنیدید:

- دنیا دار مکافاته.

- آخرش که چی؟

- زودتر تموم شه بره؟

- خسته ام خسته!!!

- خدایا تمومش کن!!!

ولی اون که بازی گردان این ماجراست میگه:

- روزی که خودت یا یک عزیزت به بیماری سختی دچار شدی یادت هست چه خالصانه به من گفتی خدایا کمکم کن طاقتش رو ندارم و بعد از اون دیگه سراغم نیومدی.

- یادت هست شب کنکور و اون امتحان سخت چه صادقانه با من حرف زدی و بعد دیگه خبری ازت نشد.

- یادت هست وقتی دچار اون مشکل مالی شدی چه معصومانه از من کمک خواستی وبعد دیگه اونجوری ندیدمت.

خوب:

حالا فکر نمی کنی چرا من باید عزیزترین داشته ام را فقط زمانی کنار خودم ببینم که فقط گرفتاره؟ و چرا در زمان اوج قدرت و سعادت وسلامت نمیبینمش؟

یک سئوال :

بهتر نیست تو حال خوش صداش کنیم تا اون هم عزیزترینشو همیشه تو حال خوش پیدا کنه؟

یکبار امتحان کن.

توحال خوش

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 18:59 توسط داودی| |


از خدا پرسید خوشبختی را کجا میتوان یافت

 


خدا گفت آن را در خواسته هایت جستجو کن

و

از من بخواه تا به تو بدهم

با خود فکر کرد و فکر کرد

 

 

اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم

خداوند به او داد

 

 

 

اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم


خداوند به او داد

 

 

 

 

اگر ..... اگر ....... واگر


اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود

 

از خدا پرسید حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم

خداوند گفت باز هم بخواه


گفت چه بخواهم هر آنچه را که هست دارم

 

 


گفت بخواه که دوست بداری

 

 

بخواه که دیگران را کمک کنی

 

 

 

 

بخواه که هر چه را داری با مردم قسمت کنی

و او دوست داشت و کمک کرد

و در کمال تعجب دید لبخندی را که بر لبها می نشیند

و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت می بخشد

 

رو به آسمان کرد و گفت

 

 

خدایا خوشبختی اینجاست در نگاه و لبخند دیگران

====================

 

حقیقت این است که برای خوشبختی، هیچ زمانی بهتر از همین الآن وجود ندارد


اگر الآن نه، پس کی؟
زندگی همواره پر از چالش است

 

 

بهتر این است که این واقعیت را بپذیریم و تصمیم بگیریم
خیال
می کنیم که زندگی،.... همان زندگی دلخواه

موقعی شروع میشود که موانعی که سر راهمان هستند، کنار بروند
مشکلی که هم اکنون با آن دست و پنجه نرم میکنیم، کاری که باید تمام کنیم
زمانی که باید برای کاری صرف کنیم، بدهی‌هایی که باید پرداخت کنیم و

بعد از آن زندگی ما، زیبا و لذت بخش خواهد بود
بعد از آنکه همه اینها را تجربه کردیم

تازه می فهمیم که زندگی، همین چیزهایی است که ما آنها را موانع می‌شناسیم
این بصیرت به ما یاری میدهد تا دریابیم

 

 

که جاده‌ای بسوی خوشبختی وجود ندارد
خوشبختی، خودٍ همین جاده است

 

 

برای آغاز یک زندگی شاد و سعادتمند لازم نیست که در انتظار بنشینیم
در انتظار فارغ التحصیلی، بازگشت به دانشگاه، کاهش وزن

، افزایش وزن، شروع به کار، مهاجرت، دوستان تازه، ازدواج، شروع تعطیلات،

صبح جمعه، در انتظار دریافت وام جدید، خرید یک ماشین نو،

باز پرداخت قسطها، بهار و تابستان و پاییز و زمستان، اول برج

پخش فیلم مورد نظرمان از تلویزیون، مردن، تولد مجدد

 

 


خوشبختی یک سفر است، نه یک مقصد
هیچ زمانی بهتر از همین لحظه برای شاد بودن وجود ندارد
زندگی کنید و از حال لذت ببرید
اکنون فکر کنید و سعی کنید به سؤالات زیر پاسخ دهید

پنج نفر از ثروتمندترین مردم جهان را نام ببرید
برنده‌های پنج جام جهانی آخر را نام ببرید.
آخرین ده نفری که جایزه نوبل را بردند چه کسانی هستند؟
نفرات برتر کنکور در چهار سال گذشته

آخرین ده بازیگر برتر اسکار را نام ببرید
نمی توانید پاسخ دهید؟ نسبتاً مشکل است، اینطور نیست؟

نگران نباشید، هیچ کس این اسامی را به خاطر نمی آورد
روزهای تشویق به پایان میرسد
نشانهای افتخار خاک می گیرند
برندگان به زودی فراموش میشوند
اکنون به این سؤالها پاسخ دهید

نام سه معلم خود را که در تربیت شما مؤثر بوده‌اند ، بگویید
سه نفر از دوستان خود را که در مواقع نیاز به شما کمک کردند، نام ببرید

افرادی که با مهربانیهایشان احساس گرم زندگی را به شما بخشیده‌اند

به یاد بیاورید

پنج نفر را که از هم صحبتی با آنها لذت میبرید، نام ببرید

حالا ساده تر شد، اینطور نیست؟


افرادی که به زندگی شما معنی بخشیده‌اند

،ارتباطی با (ترین‌ها) ندارند، ثروت بیشتری ندارند، بهترین جوایز را نبرده‌اند
آنها کسانی هستند که به فکر شما هستند

مراقب شما هستند، همانهایی که در همه شرایط، کنار شما میمانند
کمی بیاندیشید. زندگی خیلی کوتاه است
شما در کدام لیست قرار دارید؟ نمیدانید؟
اجازه دهید کمکتان کنم
شما در زمره مشهورترین نیستید

ولی
شما دوستان از جمله کسانی هستید که برای درمیان گذاشتن این پیام در خاطرمن بودید

 

====


به خاطر داشته باش که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند

اما تمام شادی ها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستیم


 
نوشته شده در شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 16:15 توسط داودی| |

ویکتوریا دختر زیبا و باهوش پنج ساله ای بود.

یک روز که همراه مادرش برای خرید به فروشگاه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش ۱۰/۵ دلار بود، دلش بسیار آن گردن بند را می خواست. پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که آن گردن بند را برایش بخرد.

مادرش گفت:

خوب! این گردن بند قشنگیه، اما قیمتش زیاده، خوب چه کار می توانیم بکنیم!

من این گردن بند را برات می خرم اما شرط داره، وقتی به خانه رسیدیم، یک لیست مرتب از کارها که می توانی انجام شان بدهی رو بهت می دم و با انجام آن کارها می توانی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت چند دلار تحفه می ده و این می تونه کمکت کنه.

ویکتوریا قبول کرد …

او هر روز با جدیت کارهایی که برایش محول شده بود را انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش مقداری پول هدیه می دهد.

بزودی ویکتوریا همه کارها را انجام داد و توانست بهای گردن بندش را بپردازد.

وای که چقدر آن گردن بند را دوست داشت.
همه جا آن را به گردنش می انداخت؛ کودکستان، بستر خواب، وقـتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که آن را از گردنش باز می ‌کرد حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکن است رنگش خراب شود!

پدر ویکتوریا خیلی دخترش را دوست داشت.

هر شب که ویکتوریا به بستر خواب می رفت، پدرش کنار بسترش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه ویکتوریا را برایش می خواند.

یک شب بعد از اینکه داستان تمام شد، پدر ویکتوریا گفت:

ویکتوریا ! تو من رو دوست داری؟

- اوه، البته پدر! خودت می دونی که عاشقتم.

- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده !!!

- نه پدر، اون رو نه! اما می توانم عروسک مورد علاقه ام رو که سال پیش برای تولدم به من هدیه دادی رو به خودت بدم، اون عروسک قشنگیه، می توانی در مهمانی هات دعوتش کنی، قبوله؟

- نه عزیزم، باشه، مشکلی نیست …

پدرش روی او را بوسید و نوازش کرد و گفت: "شب بخیر عزیزم"

هفته بعد پدرش مجددا بعد از خواندن داستان، از ویکتوریا پرسید:

ویکتوریا ! تو من رو دوست داری؟

- اوه، البته پدر! خودت می دونی که عاشقتم.

- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده !!!

- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می توانم اسب کوچک و قشنگم رو بهت بدم، او موهایش خیلی نرم و لطیفه، می توانی در باغ با او قدم بزنی، قبوله؟

- نه عزیزم، باشه، مشکلی نیست …

و دوباره روی او را بوسید و گفت:

"خدا حفظت کنه دختر زیبای من، خوابهای خوب ببینی"

چند روز بعد، وقتی پدر ویکتوریا آمد تا برایش داستان بخواند، دید که ویکتوریا روی تخت نشسته و لب هایش می لرزد.

ویکتوریا گفت : "پدر، بیا اینجا" ، دست خود را به سمت پدرش برد، وقتی مشتش را باز کرد گردن بندش آنجا بود و آن را در دست پدرش گذاشت.

پدر با یک دستش آن گردن بند بدلی را گرفته بود و با دست دیگرش، از جیبش یک قوطی چرمی طلایی رنگ بسیار زیبا را بیرون آورد. داخل قوطی، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود!!! پدرش در تمام این مدت آن را نگهداشته بود. او منتظر بود تا هر وقت ویکتوریا از آن گردن بند بدلی صرف نظر کرد، آن وقت این گردن بند اصل و زیبا را برایش هدیه بدهد.

این مسأله دقیقاً همان کاری است که خداوند در مورد ما انجام میدهد! او منتظر می ماند تا ما از چیزهای بی ارزشی که در زندگی به آن ها چسبیدیم دست بکشیم، تا آنوقت گنج واقعی اش را به ما هدیه بدهد. این داستان سبب می شود تا درباره چیزهایی که به آن دل بستیم بیشتر فکر کنیم … سبب می شود، یاد چیزهایی بیفتیم که به ظاهر از دست داده بودیم اما خدای بزرگ، به جای آن ها، چیزهای بهتر و گرانبهاتری را به ما ارزانی داشته ...

زندگی را قدر بدانیم، در هر لحظه شکرگزار او باشیم ولی خودمان را به سکون و یکنواختی هم عادت ندهیم. چراکه زندگی جاریست و همانگونه که خداوند شایسته ترین نعمت ها را برای بندگانش قرار داده همواره فرصت ها و افق های بهتری در انتظار ماست که در سایه ی تلاش، بردباری و ایمان به آینده تحقق خواهد یافت.
نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 20:38 توسط داودی| |

مردی شاخه ای را که یك پیله پروانه در آن انتظار تولد را می کشید، پیدا كرد و با خود به خانه برد.

یك روز سوراخ كوچكی در پیله پروانه ظاهر گشت

او نشست و ساعتهای متمادی به تلاش غریزی بدن پروانه گرداگرد آن روزنه کوچک را تماشا کرد.

به نظر می رسید که تولد پروانه خارج از تواناییش میباشد و با كوشش و تقلای فراوان تنها توانست قسمتی از بدن خود را از آن سوراخ كوچك بیرون بكشد

پس از مدتی اینگونه تصور می شد كه آن پروانه هیچ حركتی نمی كند و دیگر نمی تواند ادامه دهد و انگار هرگونه حرکتی متوقف شد.

بنابراین مرد تصمیم گرفت کاری کند تا شاید به پروانه کمکی کرده باشد !
او یك قیچی برداشت و با دقت بسیار شروع به بریدن بقایای پیله کرد

بعد از این كار پروانه به راحتی از سوراخ پیله ای که توسط مرد بزرگتر شده بود بیرون آمد.

اما چیزهایی عجیب بود!
پروانه بدنی متورم اما کوچک با دوبال چروکیده و ناتوان داشت
مرد همچنان منتظر ماند و با نگرانی پروانه را تماشا میکرد
او انتظار داشت بالهای پروانه بزرگ و پهن شود تا بتواند این بدن چاق را در پرواز تحمل كند

اما هرگز چنین اتفاقی نیفتاد !

زیرا؛ در حقیقت پروانه مابقی عمر خود را به خزیدن به اطراف با بالهای چروكیده و تن ورم كرده گذراند و از آنجا که از تجدید قوا برای دوره زندگیش ناتوان بود هرگز قادر به پرواز نبود !

آنچه این مرد با مهربانی و شتاب خود انجام داد سبب این اتفاق بود.

سوراخ كوچكی كه در پیله وجود داشت حكمت خداوند متعال بود و تنیدن پیله و تلاش پروانه برای خلاصی از آن روشی است که طبیعت برای جاری ساختن مایع موجود در بدن پروانه به بالهایش در نظر گرفته است تا بدینوسیله پروانه بتواند زمانی که از پیله خلاصی یافت، به پرواز در آید.

و جالبتر اینکه خدا محدودیت را برای پیله و تلاش برای خروج را برای پروانه بوجود آورده است.

بدینصورت كه در زمان خروج از پیله مایع خاصی از بدنش به شریان های ظریف بالهایش ترشح می شود و او را قادر به پرواز می كند.

بعضی اوقات تلاش و كوشش و تحمل مقداری سختی در مقابله با مشکلات زندگی دقیقا همان چیزی است که ما به آن نیاز داریم.
اگر خداوند این قدرت را به ما می داد كه براحتی و بدون هیچ مانعی به اهداف خود برسیم و بدون هیچ ستیز و تقلایی آرزوهایمان را تحقق بخشیم شاید چنین توانایی و اراده ای كه اكنون داریم نداشتیم.
اگر عبور از جریان زندگی بدون مواجه شدن با موانع مختلف صورت می گرفت، ما بی تحرک و ضعیف می ماندیم و پرواز را که همانا دستیابی به اهداف متعالی انسانیت است را هرگز تجربه نمی کردیم ...


تجربه!
تجربه چیزیست که بسادگی بدست نمی آید، مگر درست بعد از زمانی که به آن محتاجی!
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 22:6 توسط داودی| |


بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم

اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش
را از نگاهش می توان خواند کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم

کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود

کاش قلبها در چهره بود

اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم دنیا را ببین...
بچه بودیم از آسمان باران می آمد
بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!

چه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن
بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه

بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم بزرگ شدیم تو خلوت بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه

بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم
بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی

بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم
بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن
بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که
اندازه دوست داشتنمون تغییر کنهکاش هنوزم همه رو
به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم

بچه که بودیم اگه با کسی

دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت

بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم
بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم
بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه

بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود
بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه
بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود
بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم

چه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم
بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی

بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم... هیچ کسنمی فهمد

بچه بودیم دوستیامون تا نداشت
بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره

بچه که بودیم بچه بودیم

بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ؛ دیگه همون بچه هم نیستیم
نوشته شده در سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 21:48 توسط داودی| |

که از همه گلهای رُز تنها بخاطر اینکه

خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم

که همه رویاهای خود را تنها بخاطر اینکه
یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم

این دیوانگیست ...

که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم بخاطر اینکه
در زندگی با شکست مواجه شده ایم

که از تلاش و کوشش دست بکشیم بخاطر اینکه

یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است

این دیوانگیست ...

که همه دستهایی را که برای دوستی بسوی ما دراز می شوند بخاطر اینکه

یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم

که هیچ عشقی را باور نکنیم بخاطر اینکه

در یکی از آنها به ما خیانت شده است

این دیوانگیست ...

که همه شانس ها را لگدمال کنیم بخاطر اینکه

در یکی از تلاشهایمان ناکام مانده ایم

ه امید اینکه در مسیر خود هرگز دچار این دیوانگی ها نشویم

و به یاد داشته باشیم که همیشه

شانس های دیگری هم هستند
دوستی های دیگری هم هستند
عشق های دیگری هم هستند
نیروهای دیگری هم هستند

و افق های بهتری هم هستند


تنها باید قوی و پُر استقامت باشیم

و همه روزه در انتظار روزی بهتر و شادتر از روزهای پیش باشیم ...


نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 16:55 توسط داودی| |